خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
ajooze
آرشیو شده ها
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٥
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
لینک دوستانآرش متال
بيچاره كبري
پسری با کفش های کتونی
خانه به پشت
نا شناس
asb-e-abi
shokolat
JigaaaaareTo
Dis Dis
silence
تیتریکاتور
شکلات فندقی
جغمولک
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
طراح قالب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می
رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در
کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از
آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما
ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را
زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد
بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی
ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای
بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها
را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز
کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در
کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی
ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک
توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و
رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
وقتی این متن رو می خونم می گم ایرانی ها با هوشن یا متقلب؟
ضریب هوشیشون بالاست یا ضریب کلک حقه بازیشون؟
واقعا دقت کردین مردم ایران اصلا از هوششون تو مسائل مهم استفاده نمی کنن و بلعکس در مسائل پیش پا افتاده و پوچ یا تو تقلب و کلاه برداری و ..... استفاده می کنن؟!!
مثلا همین پسر یا دختری که تلوزیونی که تو یکی از میدون های کرج رو هک کرده و چندتا عکس چرت و پرت انداخته!!!
آخه آدم تو که اینقدر باهوشی اینقدر نابغه ای که تونستی اون ویدوز رو هک کنی می یای اون عکسا رو می ندازی رو صفحه؟
حداقل جنایت های این کله گنده های مملکت رو نشون مردم بده....
می دونیین تو آمریکا یه پسری مشابه همین کارو کرده بود با اون پسر چی کار کردن؟
توی یکی از بزرگترین و مهمترین شرکتهای آمریکا استخدامش کردن حالا دقیقا نمی دونم کدوم شرکت و چه پستی؟!
اما اگه تو ایران این پسرو می گرفتن ۱۰۰٪ حکم اعدامش صادر می شد....
همچین مملکتی همچین مردمی داره دیگه ....
بیشتر ازاین نمی شه توقع داشت...
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳ بهمن ۱۳۸٦ - ajooze
سلام به دوستان عزیز
چند وقتیه به نتایج مهمی رسیدم که فکرمو سخت مشغولش کرده
از اونجایی که بنده یک سال پشت این کنکوره لامصب یا مسب گیر گردم و باید دوباره اون کتابای کذایی رو بجوم (اخیرا فهمیدم که خوندن کافی نیست باید بخورمشو ن تا بره تو مخم) واین کار بس برای من سخت و ناگوار می باشد دلایلی رو کشف کردم که نشان می دهد این بنده ی حقیر سال آتی هم در کنکور 87 قبول بشو نیست که نیست
حالا دلایلم رو می گم شاید شما هم این دلایلو بخواین بدونین (آخه می ترسم فضولیتون گل کنه و بخواین بدونین واسه همین می گم . حالاگریه نکنین)
اولا که سال 365 روز داره
در سال 52 جمعه داريم و خوب قطعا جمعه ها فقط براي استراحت و خوابه به اين ترتیب
313 روز باقی می مونه
حداقل 50 روز تعطيلات تابستونه و چون هوا گرمه و منم گرمایی ام مطالعه دقيق مشکله پس 263 روز باقي می مونه.
در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازمه که جمعا" 122 روز مي شه بنابراين 141 روز باقي مي مونه.
براي سلامت جسم و روح روزانه يک ساعت تفريح لازمه(اعم از بازی و سربه سر گذاشتن با بچه خواهر و برادر و خاله و... رنگ آمیزی کتاب نقاشی بچه خواهر . درست کردن پازل 1500 تیکه. شکستن حداقل یک لیوان یا بشقاب در حین کمک در آشپزخانه به مادر گرامی تماشای تیوی و ماهواره و دی وی دی های کمدی و عشقولانه....)
که جمعا" 15 روز مي شه پس 126 روز باقي مي مونه
(هنوز جای امید هست)
.
دوساعت هم در روز براي خوردن غذا ( صبحانه - نهار – شام _دسر) لازم است که در کل 30 روز مي شه پس96 روزه ديگه باقي مي مونه
يک ساعت براي گفتگو و تبادل نظر افکار به صورت تلفني و حضوری با ديگران ضروريه زيرا انسان موجودي اجتماعيه اين خود 10 روز از کل سال است بنابراين 86 روزالباقی
روز هاي برفی هم برای برف بازی گردش و تفریح و اسکی و بعدش هم استراحتو اینا 35روز از سال را به خود اختصاص مي ده 51 روز ديگه باقي می مونه
دعوا با خواهر و برادر و گیس و گیس کشی و قهر به مدت چندین ساعت در اتاق (که دیگه معلوم نیست تو اتاق چه گهی می خوریم) که 5روز از سالو به خود اختصاص می ده می مونه 46 روز
دیدن سریال های تیوی (ساعت شنی حسن گلاب بیداری وووو...) که جمعا6 روز از وقت منو می گیره می مونه 40 روز
تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دسته کم 30 روز در سال است (کی گفته تو عید کسی درس بخونه؟ هر کی گفته غلط کرده!) پس 10 روزه ديگه باقي مي مونه.
در سال حداقل 5 روز مریض می شم و میوفتم تو رختخواب و خر بیار و باقالی بار کن و 5 روز باقي مي مونه.
سينما رفتن و ورزش کردن و ساير امور شخصي هم لا اقل 4 روز از سال را پر مي کنه و فقط يک روزه دیگه مونده
حالا با این حساب کتابا من به عنوان داوطلب کنکور87 توانایی قبول شدن در دانشگاه رو دارم؟؟؟؟؟!!
يک روزه باقي مانده هم روزه تولدمه و مگه میشه تو روز تولد درس خوند؟! ( یه جور مازوخیسم به حساب میاد از نظر بنده) !!!!!
پيام هاي ديگران ()
link
٧ بهمن ۱۳۸٦ - ajooze
مرد وارد خانه شد و به زنش نگاه کرد. به یکدیگر سلام کردند بعد از شام مرد می خواست بگوید که می خواهد از او جدا شود و با زنی دیگر که در شرکتش با هم کار می کنند ازدواج کند اما مرد می دانست اگر بگوید زن ناراحت می شود و تا صبح گریه می کند هر جور که شد ان شب مرد موضوع را مطرح کرد و گفت که می خواهد از او جدا شود زن آن شب تا صبح گریه کرد بالاخره بعد از چند روز موافقت کردند از یکدیگر جدا شوند و پسر 10 ساله شان با زن زندگی کند به دادگاه رفتند و قرار طلاق به یک ماه بعد گذاشته شد وقتی مرد وارد خانه شد زن نبود ولی روی میز نامه ای گذاشته بود سلام از تو دو در خواست دارم 1- 2- مرد قضیه را با همکارش( کسی می خواست با او ازدواج کند) مطرح کرد . او خنده ی بلندی کرد و گفت : قبول کند گناه دارد فردای آنروز مرد همانکاری را کرد که زن می خواست او را از رختخواب بلند کرد و بر روی دستانش گذاشت و تا دم در او را حمل کرد روز های اول برای هردوشان سخت بود و هول می شدند بعد از یک هفته مرد احساس کرد که زن سبکتر شده و فکر کرد چون هر روز این کارو می کنم برایم عادت شده اما روز های بعد به زن با دقت بیشتری نگاهش کرد و دید که او چقدر لاغرتر شده و به خاطر جدا شدنشان افسرده و نحیف پسرشان هر روز صبح با دیدن این منظره به وجد می آمد و با شادی فریاد می زد بابا مامانو بغل کرده . و برایش بازی جالبی شده بود روزهای بعد زن دستش را بر شانه ی مرد می انداخت و به یکدیگر نگاه می کردندو مرد آن موقع فهمید که او چقدر زیباست روز آخر که او را در آغوش گرفتد زن دوباره دست بر شانه ی مرد انداخت و به یگدیگر نگاه کردند و این نگاه با روزها یا سال های قبل تفاوت داشت مرد دلهره ی عجیبی داشت و مدام با خود فکر می کرد که من نباید از تصمیمم صرف نظر کنم ما از یکدیگر جدا می شویم اما انگار دلش نمی خواست این مسیر از رختخواب تا در خانه تمام شود. مرد مردد بود از یکدیگر خداحافظی کردند و قرار بود ساعت 10 دادگاه باشند مرد به شرکت رفت تا مرخصی 2 ساعته بگیرد اما اول به سراغ همکارش رفت و خیلی مودبانه به او گفت توزن خوبی هستی ولی من احساس می کنم در کنار همسر و فرزند خودم آرامش و شادی بیشتری دارم من دیگر نمی خواهم از همسرم جدا شوم و می خواهم به زندگی در کنار آنها تا آخر عمر ادامه دهم
پيام هاي ديگران ()
link
۱٩ دی ۱۳۸٦ - ajooze
ســـــــــــلامممم به وبـــلاگ عزیزتر از جـــــــــــــــانمممم
بیشتر از یک سال بود که به وبلاگم سر نزده بودم
دلم واسه وبلاگ نویسی یا همون رفع بیکاری تنگ شده بود
البته خیلی بیکاره بیعارم نیستم
بنده پشت کنکوری ام و واسه دومین بار می خوام کنکور بدم


اشکالی نداره زیاد خودتون رو ناراحت نکنین خودم حلش می کنم
دیگه نمی دونم چی بنویسم
خوب دیگه خدافظ دیگه واسه روزه اول زیادی نوشتم...
پيام هاي ديگران ()
link
۸ دی ۱۳۸٦ - ajooze
سلام اینم یه داستان رومانتیک و دلسوزانه ی عشقــــــــی
تو خيابون تند تند راه ميری...به هيشکی نگاه نمی کنی....کسيم به تو نگاه نمی کنه... از لابلای پسرای قد لبند و مو ژل زده می گذری و صدای خند ه های بلند دخترا رو می شنوی و از کنارشون رد ميشی ..... از دور ميبينيش... با چشمای سياهش تو رو نگاه می کنه... ميری جلو... با هم قرار می زارين برين يه رستوران شيک... يه رستوران پيدا می کنين....اول تو ميری جلو اونم پست سرت داره مياد...ولی ....يهو...يه صدا.... صدای جيغ و بعدش له شدن....برمی گردی نگاه می کنی... ميبينيش که رد چرخ دوچرخه چسبوندتش رو زمين...همون جا داد می زنی : ؛ چـــــــــــرا من ســــــــــــــــوسکــــــمممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؛

پيام هاي ديگران ()
link
۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ - ajooze
ســــــــــــــــــلام بروبچ من دوباره دير آپديت کردم ببخشيد ديگه يه مدت نتونستم بيام ولی حالا که اومدم دوباره نطقم باز شده ..(البته در مورد رييس جمهورمون نه چون دارم تازه باش حال می کنم قضيه را دادن خانوما تو استوديم و اينا...) دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود ...
خب اينم چند نکته واسه ريدن تو اعصاب ديگران (شايد تکراری باشه ولی ضرر نداره دوباره خوندنش)
1-وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
2-به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
3-وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين 
4-صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
5-وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
6-بادکنک بچه ها رو بترکونی
7- مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
8-کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره 
9-توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
10-حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
11-نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
12-عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
13-توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
14-توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

خــــــــــــــــــــــــــــــيلی باحال بـــــــــــود. نه؟
پيام هاي ديگران ()
link
٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ - ajooze
يه داستانی می خوام از تولستوی بگم که خيلی باحاله و در مورد زندگی انسان و موجودات خيلی جالبه
(به زبون خودم می گم)
خداوند انسان و خر و سگ و میمون را به درگاه خود می خواند
انسان به در گاه خداوند حاضر می شود
خدا:اين دنيا را آفريدم برای تو و همه ی جهان برای توست و تو مالک همه ی هستی هستی و هر کاری دلت می خواد انجام بده و ۳۰ سال هم عمر می کنی
انسان: ۳۰ سال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خيلی کمه .... همه ی دنيا برای من و فقط ۳۰ سال عمر کنم؟
خدا: باشه پس بايست اون گوشه تا بعد...
بعد از انسان خر به در گاه خداوند حاضر می شود
خدا: تو حیوانی هستی که بار های انسان را حمل می کنی و هر چه انسان می گويد قبول می کنی و غذايت هم يونجه است و ۳۰ سال هم عمر می کنی
خر: ۳۰ ســـــــــــــــــال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام چيکار اينهمه؟ هم حمال باشم هم ۳۰ سال زندگی کنم ؟
خدا: پس ۱۵ سال برای تو
بعد از خر سگ به درگاه خداوند حاضر می شود
خدا: تو حیوانی هستی که بايد نگهبانی انسان را بکنی و حرف انسان را قبول کنی و غذايت هم استخوان و اشغال انسان است و ۳۰ سال هم عمر می کنی
سگ: ۳۰ سال؟؟؟؟ نه من نمی تونم هم ۳۰ سال عمر کنم و اشغال و استخوان بخورم و نگهبانی انسان هم بکنم...
خدا: پس ۱۵ سال هم تو
بعد از سگ میمون به درگاه خداوند حاضر می شود
خدا: تو حیوانی هستی که برای انسان شکلک در می آوری و انسان را می خندانی و غذایت هم موز و نارگیل است ۳۰ سال هم عمر داری
میمون:۳۰ سال انسان را بخندانم؟ عمرن.... ۳۰ سال زیاده نمی تونم
خدا : پس تو هم ۱۵ سال
خداوند به انسان می فرماید که ۱۵ سال از عمر خر و ۱۵ سال از عمر سگ و ۱۵ سال از عمر میمون را برای تو و ۳۰ سال هم که سهم خودت از زندگی است
انسان تا ۳۰ سال عمر می کند بعد از آن ۱۵ سال زندگیه خر بوده که به دنبال کار و ازدواج و .... می رود
بعد از آن ۱۵ سال زندگیه سگ بوده که از بچه هاش و زنشو زندگیش نگهداری می کنه
و ۱۵ سال آخر عمرش که عمر میمون بوده به سرگرم کردن و شکلک در آوردن برای نوه هایش مشغول می شود
پس نتيجه ميگيريم که همون ۳۰ سال کافيه بقيه اش به درد همون خر و سگ و ميمون می خوره
پيام هاي ديگران ()
link
۳ بهمن ۱۳۸٤ - ajooze
_جناب آقاي احمدي نژاد سلام
_سلام
_حالتون خوبه؟ خسته نباشين واقعا
_مرسي الحمدالله شما هم سلامت باشين
_من سريع مي رم سر اصل مطلب . چي شد كه رييس جمهر شديد از اول توضيح بديد لطفا
_ جناب . سرور . آقا ي خامنه اي مارو از تو لپ لپ در اوردن و خيلي هم ذوق كردن تا يه مدت بام بازي مي كردن بعد از اينكه از من زده شدن گفتن حياط جارو كن ظرف بشور و.....خلاصه بعد از يه مدت ما رو كردن شهر دار همون موقه كه شهردار شديم باهم نقشه كشيديم كه من بشم رييس جمهور البته به اين راحتيا نبودا ما يه مدت طولاني رو مخش كار كرديم اولش كه كپ كرده بود گفت چه جسارتا مي كني ميمونك ماهم بمون بر خورد و تيريپ قهر بعد خود آقا فرمودن كه حالا من فكرامو مي كنم تازه به يه نتايجي رسيده بود فكر كنم... بعدش جونم بگه براتون كه از 3 سال پيش قرار بر اين بود كه ما بشيم رييس جمهور واسه كانديدا هم هيچ كدومشون نمي دونستن من قراره رييس جمهور بشم هاشمي هم بعد از اينكه من راي اوردم كلي جوش كرد و خط و نشون كشيد ...
بعد از اينكه آقاي خاتمي از رييس جمهوري بر كنار شدن آقا آفتابه رو از خاتمي گرفت داد دست من*
_يعني چي؟
_يعني من مملكت گل و بلبل رو ازين به بعد من آبياري كنم
نكته انحرافي: * يعني بعد از اينكه خاتمي به ايران ريد حالا نوبت تو كه دست به كار شي البته خاتمي مرحله اول يبوست داشت مرحله ي دوم اسهال شد
_الان چه احساسي دارين؟
_احساس ريدن هميشه كم ميارم البته هدفني كه تو گوشمه بم مي گن چي كار كنم چي بگمو اينا هيچ كس هم حرف منو نوفهمه اصن اينا همشون نوفهمن
_همه مي گن شما حموم نميرين و عامل اصليه وبا شما بودين در اين مورد نظرتون چيه؟
_مي دونين كه من مطعلق به مردمم و اصلا به ظواهر دنيا و حرف پوچ مردم اهميت نمي دم
_خب اين كه درست شما رييس جمهورين و مطعلق به مردم ايران ولي بايد شيك باشين و خوشبو مثل انبيا
_شما مگه انبيا رو ديديد؟ حرف من يكيه ... ببينيد مهم اينه كه دلت تميز باشه نه سر و صورتت سيرت زيبا به از صورت زيباس نه؟
_بله اما واسه مردم مهم اينه كه رييس جمهورشون با كلاس باشه اصلا به شما نمياد كه رييس جمهور باشين
_چي ميگي تو؟ انگار دارم تو گوش خر ياسين مي خونم آقا من هم زشت و هم جوادم گويم سخن فراوان با آنكه بي سوادم تيغ ژيلت ندارم حموم رفته ز يادم پاهام دهد كمي بو خوبه؟ دلت خنك شد؟
_خب بگزريم شما ميشه در مورد دموكراسي و انرژي اتمي و مسايل ديگر توضيح بدين؟
_اين كه گفتي يعني چه؟
_بله؟
_بلا خب بگو ديگه
_ولش كنين شما خونتون كجاس؟
_والا من مستاجرم و تو يكي از خونه هاي پايين شهر زندگي مي كنم
_...مي گن شما يه خونه 2 ميلياردي بالاي شهر دارين
_نه ما كه وسعمون نمي رسه اگه هر كي ديد ماله خودش مگه ما مثل بعضيا ظاهرمون رو ساده نشون ميديم ولي آب زيركاه ...نه عزيزم من اينجوري نيستم
_خوب ....ميشه در مورد حجاب صحبت كنين؟
_بله بله حجاب كليد بهشت است ...شما يه تخم مرغ رو فرض كنين: اگه اون پوسته سفيد رنگو نداشته باشه خوب مسلما ميريزه بيرون و همه ازش استفاده مي كنن تموم ميشه واز بين ميره ولي اگه يه پوشش داشته باشه هميشه سالمه
_آها يعني الان همه ي دختر خانوما متحول شدن؟
_100%
_خدا كنه ما كه بخيل نيستيم...خوب ميشه در مورد ريشتون صحبت كينين كه چرا تميز نيس؟
_پس فردا مد ميشه مي گن بابا اين احمدي نژادم خوش تيپه بابا ولمون كن ديگه هي ميري سر خونه ي اول كه همون ظاهر زيبا....
_ببخشيد وقت گرانبهاتون رو گرفتم بفرميايين به آبياري كشورتون بپردازين
_خيلي ممنون جوون تو هم اون موهاتو بكن تو آخه چي بت ميرسه؟...در مورد تخم مرغ هم فكر كن
_چشم حتما و حرف آخر؟
_(چشم و ابرو نازك مي كنه) ندارم
در ضمن متن پايينی هم نوشته ی دارتی پارکر هستش از زبون خودم نيست
پيام هاي ديگران ()
link
۱٢ آذر ۱۳۸٤ - ajooze
سلام ببخشيد دير شد اينم متنم.....
چرا زنگ نمی زنه؟ قرار بود ساعت ۵ زنگ بزنه ...خدايا خواهش می کنم ازت زنگ بزنه...امروز سرش شلوغ بود شايد يادش رفته ولی نه ۲ بار گفت ساعت ۵ زنگ می زنم... من زنگ بزنم؟ نه شايد فکر کنه می خوام خودمو بش بچسبونم بعد ازم زده ميشه بايد فکر کنه اصلا بش فکر نمی کنم اصلا وقتی زنگ زد گوشيو بر نمی دارم اصلا سيم تلفنو قطع می کنم...نه نه نه نميشه ...اون دوستم داره؟ آره چون ۲ بار بم گفت عزيزم يه بار گفت سلام عزيزم يه بارم گفت ساعت ۵ بت زنگ می زنم عزيزم پس دوستم داره...خدايا خدا جون چرا زنگ نميزنه کاری کن الان زنگ بزنه همين الان... ۵ تا ۵ تا تا ۱۰۰ ميشمرم.... ۵ ۱۰ ۱۵ ۲۰ ۲۵.... ساعت ۷:۱۵ شد چرا زنگ نمی زنه ...اصلا ديگه نمی خوام زنگ بزنه فردا هم بش سلام نمی کنم بره گمشه ولی اون گفت عزيزم پس شايد نتونسته زنگ بزنه شايد يه جا گرفتاره خيلی هم دلش شور می زنه که قراره بم زنگ بزنه ولی نمی تونه آه خدايا خواهش می کنم ازت زنگ بزنه می خوام باش حرف بزنم از صحبت کردنش صداش همه چيزشو دوس دارم ۵ ۱۰ ۱۵ ۲۰ ۲۵ ۳۰....
پيام هاي ديگران ()
link
٢ آذر ۱۳۸٤ - ajooze
اه اه اه موهامو چيكار كنم....1 ساعته جلوي آينه وايسادم هر كار مي كنم مثل موهاي كامي نميشه ...پدر سگ معلوم نيست چيكار كرده بوده كه اونجوري شده بود
_
هو مملي( محمد علي) باباتو راضي كردم بيا اينم سوييچ مواظب باش ها مثل گاو رانندگي نكن شبم خبر مرگت زود بيا خونه_اي قوربونت برم ننه جونم رد كن بياد
وايسا ببينم شلوار چي بپوشم اها به قول ننم شلوار دمه ماتحتيم رو مي پوشم خوب بزن بريم خيلي توپ شدم دم خودم گرم.......پله هارو 2 تا يكي رفتم پايينو پريدم تو ماشين روشنش كردمو گازشو گرفتمو رفتم دنباله كاميو منوچو محسنو سعيد خفن تيريپ
.....تو اتوبان نيايش گازيدمو يه آهنگ توپ هم گذاشتمو حالي به حولي آقا تو راه يه كمپوت هلو ديديمو باش كل انداختيم مي خنديديم اون سعيد سگ پدر داشت مخ يكي از هلوهارو ميزد آقا يهو يه ماشين جلوم آنچنان ترمز كرد كه دود از چرخش در اومد منم هول شدم به جاي اينكه پامو بزارم رو ترمز گذاشتم رو كلاج يه تصادف خيلي رومانتيك رخ دادو ما هم رفتيم هوا و فضا و مريخ و از كهكشانم رد شديمو خلاصه ديگه رنگ زمينو نديديم تا چشم باز كردم ديديم كه بله مثل سرياله كمكم كن يه جاي پرت افتاديم بد بختي تنهام بودميهو يه آقاي قد بلند جلوم ظاهر شد: پاشو...... د مي گم پاشو...... حرف حساب حاليت نيست ؟
_بله؟
_بلا .....پاشو كه خيلي كار داريم باس زودتر بريم
_ببخشيد يه سوالي داشتم خدمتون ... اينجا كجاست؟... تو كي ؟...مي خواي منو كجا ببري؟... نميشه من برم خونه؟ اخه ماشينه بابام... دوستام كجان؟...
حرف نباشه بعد خودت مي فهمي....
داشتم از ترس قش مي كردم
_بابا لاقل نميشه يه آب هويجي شير موزي لاقل يه آب قند بدي بما دارم پس مي افتم فشارم افتاده پايين جونه تو....
آخه چرا مارو تويل نمي گيري چيه قهري با من جونه تو جواب بده ديگه ببين من خيلي گرمم شده دارم خفه ميشم يه آب خنك بده خسيس
_صبر كن حالا اولشه گرم تر هم ميشه ...ميتوني لاباساتو دراري
_جونه من راس ميگي ...آخه اگه درارم كه يهو ديدي يه كي مارو ديد بابا آبروم ميره
_اينجا هيشكي به لباسات كاري نداره همه به فكر خودشونو كاراشونو عواقبشونن
_ا راس ميگي ؟ خوب خوبه خوب پس تو لباسامو نگه ميداري؟ آخه من دستام توان نداره
_لباساتو مي خواي چيكار بنداز همين جا
_ا نه ديگه جون من خيلي پولشو دادم
_ديگه اينا ارزشي ندارن مي فهمي ؟
_بابا چرا اينجا همه بي ارزشن/؟از اينجا برم خوب لازمشون دارم ببينم تو چرا يه جوري مشكوكيا ببيين داداش من اگه قصد داري منو بدزدي كور خوندي فكر نكن چون 1 متر از من بلندتريو هيكل داري مي توني منو بزنيا من زورم خيلي زياده فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه.....
يا فاطمه زهرا چرا ايجوري نيگام مي كني جنبه شوخي نداري؟
_ببين فينقيلي من باتو شوخي ندارم هيچ نسبتيم با هم نداريم پس نه شوخي كن نه اينقدر فك بزن و خفه شو من فقط مأمورم حاليته؟
_آخ قوربونه حرف زدنت برم من
اوهوك اينجا كجاس؟ اوه اوه راس گفتيا خيلي گرم شد تو گرمت نيس ؟ نگفتي اينجا كجاس؟ ااااااااااااااااااااااااا اون كه ننمه اونم بابامه اي نامرد اون كه سحر دوست دخترمه ببينش خوشگله نه؟ نازتو ...آخي بش قول دادم 3 سال ديگه باش عروسي كنم هههه خيلي سادس دارم يه جورايي مخشو مي زنم خودت كه بهتر مي دوني واسه چي داره يواش يواش رام ميشه
ا اون كيه دارن مي برنش تو قبر آخي نكنه ننه بزرگمه آخه ميدوني 97 سالش بود پاش لبه گور بود باس ميمرد ديگه خدا بيامرزدش بزار برم يه فاتحه بخونم الان ميام بعد با هم بريم همونجا كه تو ميگي اها راستي كلك مي خواستي منو بياري اينجا؟
_اره زدي تو خال
يا حضرت عباس ..... خدايا اذيتمون نكن جون تو اين كه منم واي خاك بر سر شدم ديدي چه ضايع شدم جلو اين يارو واي سحر دق ميكنه.... بابا من بدهكار بودم چه خاكي تو سرم بريزم .... نزار منو تو قبر منو بيار بيرون ننه سحر تو يه كاري بكن بگو منو نذارن تو قبر داداش بي معرفت چرا چيزي بم نگفتي خداياااااااااااا خواهش مي كنم التماست مي كنم جونه من جونه هر كي دوس داري كوتا بيا زنده ام كن يه چند روز بزار برم كارامو رديف كنم جونه خودم جونه ننم بر مي گردم خداااااااا صدامو ميشنوي؟
ان الله و انا اليه راجعون
پيام هاي ديگران ()
link
٢٧ مهر ۱۳۸٤ - ajooze